رکسانا
ستاره ی کوچک من ® - Roxana-رکسانا - عشق بی پایان ®

خوش آمدید


http://s2.picofile.com/file/7129342361/roxana_and_kaveh.gif

http://pardakht.1000charge.com/

فروشگاه خرید شارژ ایرانسل همراه اول تالیا رایتل کلیک کنید

بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 19 آبان‌ماه سال 1389

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !




طبقه بندی:
ارسال توسط منو بابایی...
تقدیر و تشکر از دوستانی که نظر دادن , هرگونه پیشنهاد و انتقاد خود را در این تاپیک مطرح کنید.
بزودی

     

Find    us     on

      

وب سایت  

  www.roxana-mylife.ir 

دوستان برای حمایت از این سایت این آی دی رو  اد کنیدlove_jojo_k@yahoo.com

تمام عکس ها
صفحات جانبی
داستان های عاشقانه
داستان های قشنگ
بیوگرافی بازیگران
بیوگرافی خوانندگان
بازدید کنندگان
پیشنهاد و انتقاد
وضعیت هوای اصفهان

ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ